Friday, October 22, 2010

پایان تمام ها

هرچه از سالهای گذشته فاصله می گیریم به شکل خیلی بطئی شکل ما عوض می شود.دیگر آن تمامیت خواهی سالهای نوجوانی وجود ندار،دیگر رویای هیچ انقلابی نیست. انقلاب در زندگی، در رویاها، در آدمها.خیلی آرام آرام همه چیز و همه کس ، همه روزها و همه چیزها تبدیل می شود به این روزها به این آدم و آن آدم.دیگر در برابر هر اتفاقی پاسخی صریح وجود نداردهیچ چیز واحدی دیگر وجود ندارد و جهان جهان کثرت ها می شودو تو نمی توانی به هیچ کدام دل ببندی اگرچه می دانی که همه از یک دلبستگی واحد سر در می آورند.
دیروز من به این نتیجه رسیدم نمی دانم چرا در همان زمانی که در حال اتو کشیدن شلوارم بودم در یک لحظهبا غمی که به طرز مرموزی شاد است حس کردم آن تمامیت خواهی دوران نوجوانیم دیگر وجود ندارد.من خیلی عوض شده ام خیلی و می دانم خیلی بیشتر هم تغییر خواهم کرد

Tuesday, October 5, 2010

باغچه های کوچک ما

نمی دانم بگویم رخوت اما نمی دانم چرا اینجا در نوشتن فاصله می افتد.روزها خیلی شلوغ است هم خوب هم نا خوب.خوب از آن جهت که با دویدن جهان را و زمان را می گذرانی و شاید اینگونه کمتر متوجه مکث های کشدار زندگی شویم و هم نا خوب از آن جهت که کمتر می توانی بر برخی چیزها درنگ کنی و باغچه های کوچک خانه ات را آب دهی.شاید وبلاگ هم یکی از باغچه های کوچک ما باشد باید به آن بپردازی.باید با دیگران سهیمش کنی تاانرژی ادامه دادن را از آنها هم بگیری.
گاهی دلم می خواهد نابترین لحظات را اینجا بنویسم دور از تمام موضوعات جنجالی که زندگی حرفه ای ما را تشکیل داده است اما روزنامه نگاری تو را به آدمی سهل و ممتنع تبدیل کرده.آشنا بودن نامت در هر سطحی هم که باشد هم خوب است و باز هم ناخوب.همه از نام شغلت به شگفت می آیند اما چندان رغبتی به افشای آن در مکانهای جدید ندارم.حتی یکی از دوستانم هنگامی که برای خرید خانه رفته بودندصاحبخانه توصیه کرده بوده برای راحتی بیشتر شغل دیگری اختیار کنند شاید هم به راحتی ساختمان و محذوریت های شخصی خودش می اندیشیده.
خوب به اینجا کشیدیم سعی می کنم به این باغچه کوچک بیشتر برسم.