Wednesday, August 18, 2010

لطفا نمیرید

آقای دکتر فولادوند خیلی لطف داره میلی برام زده بود حیفم می یاد اینجا نیارم راستش حیفم اومد اسم فرستنده میلم نگم

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
پابلو نرودا
ترجمه احمد شاملو




به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!

Monday, August 16, 2010

پرواز

یکبار که داخل هواپیما بودم، مردی کنارم نشسته بودگفت ببینید از این بالا چقدر همه جا کوچیکه و دیگه چیزی به نظرمون نمی رسه ولی وقتی دوباره اون پایین می ریم داخل همه اون چیزای کوچیک میشیم و یادمون می ره چقدر بی مقدارند.معمولا در طول روزدر خیابان های تهران از فراز چند پل می گذرم.همیشه پلهای تهران را دوست داشتم حیف که زود تموم میشند.چند روز پیش که از پل حافظ می گذشتم یکدفعه چشمهامو بستم دقیقا گویا پرواز می کردم انگار همه چیز را فراموش کردم و حس کردم چقدر اون پایین کوچیکه هیچ چیز مهمی برای فکر کردن وجود نداره و بعد یاد خدا افتادم که اگه به تعبیر سمبلیک ما اون بالاهاست که در حقیقت هست چقدر همه چیزهایی که برای ما بزرگه برای اون کوچیکه با چه نگاه آرامی به ما نگاه می کنه و چه وسعت دیدی داره.افسوس که پاهای ما، مارا به زمین دوخته وگرنه تجربه پرواز چه حس نابیه.امید که بتونیم روحمونو تو همین دنیا پرواز بدیم.و دست پلهای تهران هم درد نکنه

Wednesday, August 11, 2010

نامها

روز خبرنگار رفت مثل تمام تکرارهای دیگر اما آدمها تکرار نمی شوند.مثل بهمن احمدی امویی.مدتی همکار بودیم.سلامت نفس و درستکاری این چیزی بود که ازبهمن در ذهنم ماند آنقدر که حتی به خاطر این مساله حاضربود از منافع شخصی اش هم بگذرد.بهمن همیشه آزاد است اگرچه نه در بین ما.تنها می توانیم نام یکدیگر را تکرار کنیم هنگامی که نامهابه یغما می روند.

Friday, August 6, 2010

کافه نادری




پس از مدتها رفتیم کافه نادری.اینبار به همت استاد کلاس معماری دوره جهانگردی و توریسم.کافه نادری اما خیلی شلوغ بود اما نه از اون شلوغی ها که آدم را مکدر و خسته می کند.سری به حیاط زدیم ولبی به قهوه.برای ما نوستالژی مانده است و بس.وقتی آفرینشی نباشد آدمها به نوستالژی بسنده می کنند.البته من سعی کردم یک حرکت کوچکی اون روز بکنم.تاریخچه کوچکی از کافه تهیه کردم و برای بچه ها خوندم.حیف بود اونجا فقط به گپ و خنده می گذروندیم.کافه نادری سال 1306 به دست یک مهاجر روس تاسیس شدو اینها که همه می دانند که پاتوق شعرا وهنرمندان بزرگی بود.چند سالی هم بود که صاحباش تصمیم گرفتند به بهای 8 میلیارد بفروشنش بعد در میراث ثبت شد.ولی راستشو بخواهید با اینکه جای قشنگی است یه جورایی بوی غربت میده انگار این کافه می گه من اینی نیستم که باید باشم.انگار می گه روح من گم شده.ولی ما را چه به این حرفا.فعلا که خودمان را زده ایم به نشنیدن به نشنیدن و ندیدن هر آنچه که وجود دارد.این یعنی راز بقا.خوب آیه یاس نخونم.اونروز ولی خوش گذشت.ما ایرانیا راستش فقط عادت نداریم بریم هر جمعه و هر عید سر قبر مرده ها.زندگی الان هم همینطور شده ماچیزهای خوبی که زمانی پدرانمون داشتندرا حالا دلخوشیم که می ریم سرشون وسعی می کنیم بگیم اه خیلی خوش گذشت.میدونم من خیلی بد شدم.ولی واقعا اونروز خیلی خوش گذشت.

Tuesday, August 3, 2010

بازآمده

ترکش کرده بودم ولی دوباره برگشت بدون اینکه پی اش بروم یا حتی منتظرش باشم.البته در قلبم نگهش داشته بودم در تمام سالهایی که بااو در آمیخته و عجین شده بودم از او به اوج و به حضیض رسیده بودم.اما چه بی رمق رسیده است گویا تنها برای نوعی کرامت نوعی دستگیری آمده است.این ماجرای شغل من است شغلی که ذوق و انتخاب تو بوده حتی در سش را هم نخوانده بودم در دانشگاه.به سویش رفتم شاید از همان سالها که متکلم وحده کلاس انشا من بودم برای آنها که نوشتن را دوست نداشتندولی ترجیح می دادند همراه با دبیر ادبیات فراموش نشدنی خانم شاوردیان برایشان بخوانم.
روزنامه نگاری اما بی رمقتر و ساکت تر از هروقت دیگری است می دانی که تنها نوعی گذران است به سبک آنکه حداقل هنوز آنقدر مرام دارد که هر از چندی به کار معاشت آید.چه سرنوشتی.آن روزها خیلی وقت است که رفته انداما روزنامه نگاری آزادتر از هر زمان دیگری است چون هنوز در اندیشه های ماست جایی که دست هیچ کس بدان نمی رسدتنها دریغ ما بر انتشار این آزادی است ولی فرصت برای انتشار همیشه هست حتی اگر امروز نباشد.