
پس از مدتها رفتیم کافه نادری.اینبار به همت استاد کلاس معماری دوره جهانگردی و توریسم.کافه نادری اما خیلی شلوغ بود اما نه از اون شلوغی ها که آدم را مکدر و خسته می کند.سری به حیاط زدیم ولبی به قهوه.برای ما نوستالژی مانده است و بس.وقتی آفرینشی نباشد آدمها به نوستالژی بسنده می کنند.البته من سعی کردم یک حرکت کوچکی اون روز بکنم.تاریخچه کوچکی از کافه تهیه کردم و برای بچه ها خوندم.حیف بود اونجا فقط به گپ و خنده می گذروندیم.کافه نادری سال 1306 به دست یک مهاجر روس تاسیس شدو اینها که همه می دانند که پاتوق شعرا وهنرمندان بزرگی بود.چند سالی هم بود که صاحباش تصمیم گرفتند به بهای 8 میلیارد بفروشنش بعد در میراث ثبت شد.ولی راستشو بخواهید با اینکه جای قشنگی است یه جورایی بوی غربت میده انگار این کافه می گه من اینی نیستم که باید باشم.انگار می گه روح من گم شده.ولی ما را چه به این حرفا.فعلا که خودمان را زده ایم به نشنیدن به نشنیدن و ندیدن هر آنچه که وجود دارد.این یعنی راز بقا.خوب آیه یاس نخونم.اونروز ولی خوش گذشت.ما ایرانیا راستش فقط عادت نداریم بریم هر جمعه و هر عید سر قبر مرده ها.زندگی الان هم همینطور شده ماچیزهای خوبی که زمانی پدرانمون داشتندرا حالا دلخوشیم که می ریم سرشون وسعی می کنیم بگیم اه خیلی خوش گذشت.میدونم من خیلی بد شدم.ولی واقعا اونروز خیلی خوش گذشت.
kar-e qashangi bud. Hamishe dar hasrat-e gozashteim.
ReplyDeleteSaremi