Friday, April 29, 2011

شاهانی برای دوست داشتن





پس از مدتها بنا به معمول اینجا می نویسم ما گاهی می نویسیم تا فراموش کنیم و گاهی تا به یاد آوریم شاید کمتر چیزی این مدت بوده تا انگیزه یکی از این دو باشدامروز روز عروسی بود یک عروسی سلطنتی دیشب که یک مقاله در همین مورد می خواندم فکر می کردم چرا همه جای دنیا در عین حالیکه به شاهان لعنت می فرستنداما این همه هم دوستشان دارند شاید این هم نوعی حس پرستش است که در ناخوداگاه بشر به هرحال هست اما در دنیای غرب پادشاهی همان نقش سلبریتی ها را بازی می کند چیزی که آمریکاییها در نبود سلطنت آن را اختراع کرده اندو ظاهرا این عروسی هم برایشان خیلی جالب بوده و از آنطرف تکه پرانی های زیادی کرده بودند بقول یکی از آنها ما با دو جنگ از شر این انگلیسی ها خلاص شدیم در جنگ جهانی دوم هم نجاتشان دادیم حالا ملکه با حسابهای شخصی اش می تواند کل رکود اقتصادی آمریکا یونان و اسپانیارا بخرد جالب آنکه یک انگلیسی کامنت گذاشته بوداگر شما در کنار یک مزرعه نگهداری خوکها زندگی کنید کم کم به بوی گند آن عادت می کنید بگذریم این موضوع تا حدی هم خسته کننده است بگذریم که امروزخودم یک پا سر میز خودمان یک پا سر سرویس عکس فیلم عروسی می دیدیم اما در نهایت بوسه بالکنی آنها را از دست دادم

Saturday, April 2, 2011

اینجا یا آنجا

این اولین سالیست که روز سیزده سرکار می آیم دلم پیش جمع خویشان و دور همی سیزده شان هست اما راستش ترجیح دادم سرکار بیام فراغت در ایران چیز کشدار و بی دروازه ایست هرچه هم برنامه برای خودت جور کنی آخرش پر از پرتی است حالا سال دیگری در پیش است باید خیلی کارها کرد و به دورهایی که تابحال بوده است پایان داد یکی از شبهای عید جمع شادی با بچه های فامیل داشتیم دهه پنجاه و شصتی ها نه بحثی از سیاست بود نه کار نه درس گویا همه ترجیح می دادند در فضای نورو موسیقی گم شوند اما جالب بود بسیاری که می رفت تا مدتها بعد دوباره هم را ببینیم یا نه به هم از لابالای حرکتها وگذرها و صداها خیره می شدند در نیم نگاهها انگار همه آنچه بر دیگری در این سالها ی گذشته فلش بک کوتاهی زده می ش و هرکس با خود می پرسیداکنون او کجاایستاده است ما در آنشب شاد بودیم اما فردای آنروز تصویر دیگری برایم تداعی شدگویا هریک از ما ققنوسی بود که می گشت تا از خاکستر خود تولدی دوباره پیدا کند کسی نمی داند هرکدام از ما سال دیگرکجاییم اما به قول پسرعمویم حالا اینجا یا آنجا امیدوارم باز هم هم را ببینیم।

Sunday, February 6, 2011

مصر

وقتی اینجا برای نوشتن می آیم گویا در غاری در حال نوشتن هستم غاری که با دنیای بیرون چندان ربطیندارد مساله فلسفی نیست فقط این وبلاگ باید ربط و خطی با دوستان و دنیای بلاگ ها پیدا کند بیش از ده روز از اعتراضات مصر می گذرد هنوز اتفاق خاصی نیفتاده است دموکراسی در کشورهای خاورمیانه در هر صورتی چندان وجدی به وجود نمی آورد.مصر من را به یاد 30 سال پیش خودمان می اندازد.وودی آلن در بارسلونا حرف جالبی می زند هنگامی که در یک رابطه عشقی می گوید من شاید ندانم چه می خواهم اما میدانم چه نمی خواهم.این قضیه برای سیاست ما مصداق عینی و تجربه شده دارد.هنگامی که ما از شرایط خفقان به تنگ می آییم فقط می دانیم چه نمی خواهیم اما نمی دانیم چه می خواهیم.البته شاید جای خوشبینی است که ما 30 سال از مصری ها جلوتر هستیم اما چه انقلاب چه خیزش و حتی چه اصلاحات وقتی که فقط به تنگ آمده باشیم ممکن است ما را از چاله به چاه بیندازد.و همه اینها در خاورمیانه از نهادی نشدن و سطحی بودن دموکراسی و جامعه باز ریشه می گیرد.با این حال برای مصری هایی که این شب ها پشت سنگرهای میدان تحریر می خوابند آرزو می کنم که روزی دست پر به خانه هایشان برگردند با یک دموکراسی و آزادی پایدار.به قول آیزایا برلین آزادی مثبت وهم آزادی منفی.آزادی منفی یعنی رها بودن از آنچه نمی خواهی و آزادی مثبت یعنی دارا بودن آنچه می خواهی

Saturday, January 1, 2011

انقلابی هایی برای همیشه

بهترین راه نشانه رفتن یک هدف شاید همیشه راه مستقیم نباشد.البته شایدمن درکم به حداین جمله نرسیده بوده اما راستش را بخواهید در این سالهای روزنامه نگاری هیچ وقت یک پیوریتن سیاسی نبودم.(یکی به من بگه چرا اینجا حروف لاتین کار نمی کنه). یعنی مستقیم از سیاست کمتر نوشته ام چرا که با برخی دوستان فکر می کردیم تحولات جامعه ما در بطن، گره خورده است و بیشتر نیازمند کار فرهنگی اجتماعی است.اما چند روزیست یک نتیجه گیری سیاسی توی گلوم گیر کرده.چند باریست که در چند رسانه و این سو و آنسو جدیدترین حرفهای اکبر گنجی را شنیدم.آخرینها در تحلیل نقش رهبر انقلاب 57 بود.شاید بهترین حرفی که من از اکبر گنجی به یاد دارم زمانی بود که به دفتر روزنامه ما آمده بود و گفت همه مردم دنیا با پاهایشان راه می روند با سرشان فکر می کنند ما هم باید دست از اینکه با سرمان راه برویم بردایم.راست هم می گفت.روزهای کاری من با اصلاحات شروع شد در مکانی که خیلی از رفت و آمدهای اصلاح طلبان بودمشتی از خروار آنچه بر سر اصلاحات آمد را ما به نوعی دیگر تجربه کردیم.از آدمهای خالص و آگاه و دوست داشتنی گرفته تا آدمهای عجول تا کسانی که اصلاحات را با نوعی نوکیسگی سیاسی اشتباه گرفتند.گاهی غم انگیز می شود اما شایدباید همه این چیزها اتفاق می افتاد.
اما برخی هم بودند مانند موردی که اشاره کردم حتی پس از این سالها و تمام این تجارب هم که می گذرد همان آدم قبلی است خیلی انقلابی می خواهد از اصلاحات بگوید.هنوز می خواهد پرونده بسازد او بیشتر از اینکه از جریان ها و فرمولها بگوید از اشخاص می گوید.آنها همیشه انقلابی هستندو همیشه سودای انقلاب دارند.سودایی که راه را بر اصلاحات واقعی بست.هنوز آدمها را سیاه و سفید می بینند.در حالیکه ما یا آنهایی وجود ندارد دنیای سیاست رنگی ترین دنیاست دنیایی که همه یا هیچ در آن وجود ندارد.