چند شب پیش از جایی بر می گشتم و مجبور شدم باتاکسی خطی برگردم.اول که سوار شدم یک مرد جوان که هد در گوشش بود خیلی راحت عقب تاکسی به عنوان نفر دوم نشسته بود خانمی هم آن ته نشسته بود.من که سوار شدم بین دو خانم بود راننده گفت شماجایتان را با این خانم عوض کنید که بینشان نباشید.پسر گفت من راحتم خانم شما مشکلی دارید من فقط گفتم خوب شاید خودتان اینطوری راحتتر باشید.که گفت نه من اینجا راحتم و مشکلی نیست راننده هم غرغری کرد و گفت این قانون تاکسیه ولی مرد راحت نشسته بود.من هم در تاکسی را بستم و راستش هم بهش نمی امد از این ادمهای مردم ازار باشه ولی خوب بین من و اون خانم انطرفی خفت افتاده بود.
چون دیروقت بود به راننده گفتم میشه از فلان مسیر بروید بلکه راهم نزدیکتر شود و مجبور نشم یک مسیری را برگردم.خیلی هم برای راننده فرقی نمی کرد.دست آخر نزدیکی های مسیر من که رسیدیم راننده یک جا وسط راه من را پیاده کرد وبه خیال خودش گفت ازاینجا مستقیم برو می رسی.این راه مستقیم چیزی نبود جز وسط یک خیابان اصلی سرعت ماشینها و تاریکی شب.جایی که به قول مادرم پرنده پر نمی زدو همین چند فاکتور کافیست تا چندان احساس امنیت نکنید.
در این بین به یاد تذکر راننده برای تعویض جای آن جوان از بین دو خانم افتادم و اینکه هرکس می شنید می گفت عجب راننده با غیرتی حواسش به نظم تاکسی است.
راستش من به این کلیشه ها خیلی باور ندارم دستکم فکر میکنم باید به روز شوند اما تناقض در رفتار راننده واقعابه منزله یک سوژه خنده دار بود که دستکم در آن تاریکی راه و شتاب برای رسیدن به راهی آشناتر مرا به خنده می انداخت.غیرت ایرانی برای چه چیزهایی که می جنبد اما حس کمک و همیاریش جای دیگر جا خالی میدهد.با آن مرد جوان کله می گیرد که از بین دو خانم پاشو اما به راحتی من را وسط یک خیابان تاریک پیاده می کند دستکم این آدم با مروت می توانست من را به مقصد آخرش برساند.
خیلی از پست های به اصطلاح فرهنگی که ما می گیریم همین طور است.خیلی ناشی از اخلاقی بودن ما نیست چون اخلاق فقط در سایه تفکر درست به دست می اید نه در سایه تقلید از سنتهای گذشته.فقط می توان خوبی های به ارث رسیده را بهبود دادو حفظ کرد.
جدا شدن زن و مرد در جامعه ما سالهاست اتفاق افتاده در این میان ظرفیت مردها کمتر شده و جسورتر هم شده انداما احترم و نوع دوستی چیز دیگریست اخلاق هم چیز دیگریست.اما این غیرتی هم که ما ایرانیها بهش می بالیم از آن چیزهای خنده دار است که از روح قبیله های دور دست به ما ارث رسیده و نتوانسته ایم پالایشش کنیم.زیاد خودمان را جدی نگیریم.
Monday, November 22, 2010
چراغهایت
مدتهامی گذرد و گویا ما ترجیح می دهیم در شتاب ودر گذشتن بگذردبدون هیچ درنگی.امروز یک خبر جدید یک مجله کهنه که با شوق بسیار منتشر می شد بسته شد.چلچراغ هم خاموش شد.
مدتهاست دیگر تاسف نمی خوریم اما چهره بچه هایی که در این مجله کار می کردند آدم را در خودش فرو می برد.شاید آنها هم فردا فراموش کنند شاید هم همین الان فراموش کرده اند.این هم هنریست.
مدتهاست دیگر تاسف نمی خوریم اما چهره بچه هایی که در این مجله کار می کردند آدم را در خودش فرو می برد.شاید آنها هم فردا فراموش کنند شاید هم همین الان فراموش کرده اند.این هم هنریست.
Friday, October 22, 2010
پایان تمام ها
هرچه از سالهای گذشته فاصله می گیریم به شکل خیلی بطئی شکل ما عوض می شود.دیگر آن تمامیت خواهی سالهای نوجوانی وجود ندار،دیگر رویای هیچ انقلابی نیست. انقلاب در زندگی، در رویاها، در آدمها.خیلی آرام آرام همه چیز و همه کس ، همه روزها و همه چیزها تبدیل می شود به این روزها به این آدم و آن آدم.دیگر در برابر هر اتفاقی پاسخی صریح وجود نداردهیچ چیز واحدی دیگر وجود ندارد و جهان جهان کثرت ها می شودو تو نمی توانی به هیچ کدام دل ببندی اگرچه می دانی که همه از یک دلبستگی واحد سر در می آورند.
دیروز من به این نتیجه رسیدم نمی دانم چرا در همان زمانی که در حال اتو کشیدن شلوارم بودم در یک لحظهبا غمی که به طرز مرموزی شاد است حس کردم آن تمامیت خواهی دوران نوجوانیم دیگر وجود ندارد.من خیلی عوض شده ام خیلی و می دانم خیلی بیشتر هم تغییر خواهم کرد
دیروز من به این نتیجه رسیدم نمی دانم چرا در همان زمانی که در حال اتو کشیدن شلوارم بودم در یک لحظهبا غمی که به طرز مرموزی شاد است حس کردم آن تمامیت خواهی دوران نوجوانیم دیگر وجود ندارد.من خیلی عوض شده ام خیلی و می دانم خیلی بیشتر هم تغییر خواهم کرد
Tuesday, October 5, 2010
باغچه های کوچک ما
نمی دانم بگویم رخوت اما نمی دانم چرا اینجا در نوشتن فاصله می افتد.روزها خیلی شلوغ است هم خوب هم نا خوب.خوب از آن جهت که با دویدن جهان را و زمان را می گذرانی و شاید اینگونه کمتر متوجه مکث های کشدار زندگی شویم و هم نا خوب از آن جهت که کمتر می توانی بر برخی چیزها درنگ کنی و باغچه های کوچک خانه ات را آب دهی.شاید وبلاگ هم یکی از باغچه های کوچک ما باشد باید به آن بپردازی.باید با دیگران سهیمش کنی تاانرژی ادامه دادن را از آنها هم بگیری.
گاهی دلم می خواهد نابترین لحظات را اینجا بنویسم دور از تمام موضوعات جنجالی که زندگی حرفه ای ما را تشکیل داده است اما روزنامه نگاری تو را به آدمی سهل و ممتنع تبدیل کرده.آشنا بودن نامت در هر سطحی هم که باشد هم خوب است و باز هم ناخوب.همه از نام شغلت به شگفت می آیند اما چندان رغبتی به افشای آن در مکانهای جدید ندارم.حتی یکی از دوستانم هنگامی که برای خرید خانه رفته بودندصاحبخانه توصیه کرده بوده برای راحتی بیشتر شغل دیگری اختیار کنند شاید هم به راحتی ساختمان و محذوریت های شخصی خودش می اندیشیده.
خوب به اینجا کشیدیم سعی می کنم به این باغچه کوچک بیشتر برسم.
گاهی دلم می خواهد نابترین لحظات را اینجا بنویسم دور از تمام موضوعات جنجالی که زندگی حرفه ای ما را تشکیل داده است اما روزنامه نگاری تو را به آدمی سهل و ممتنع تبدیل کرده.آشنا بودن نامت در هر سطحی هم که باشد هم خوب است و باز هم ناخوب.همه از نام شغلت به شگفت می آیند اما چندان رغبتی به افشای آن در مکانهای جدید ندارم.حتی یکی از دوستانم هنگامی که برای خرید خانه رفته بودندصاحبخانه توصیه کرده بوده برای راحتی بیشتر شغل دیگری اختیار کنند شاید هم به راحتی ساختمان و محذوریت های شخصی خودش می اندیشیده.
خوب به اینجا کشیدیم سعی می کنم به این باغچه کوچک بیشتر برسم.
Wednesday, August 18, 2010
لطفا نمیرید
آقای دکتر فولادوند خیلی لطف داره میلی برام زده بود حیفم می یاد اینجا نیارم راستش حیفم اومد اسم فرستنده میلم نگم
به آرامی آغاز به مردن میكنی
پابلو نرودا
ترجمه احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میكنند،
دوری كنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!
به آرامی آغاز به مردن میكنی
پابلو نرودا
ترجمه احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میكنند،
دوری كنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!
Monday, August 16, 2010
پرواز
یکبار که داخل هواپیما بودم، مردی کنارم نشسته بودگفت ببینید از این بالا چقدر همه جا کوچیکه و دیگه چیزی به نظرمون نمی رسه ولی وقتی دوباره اون پایین می ریم داخل همه اون چیزای کوچیک میشیم و یادمون می ره چقدر بی مقدارند.معمولا در طول روزدر خیابان های تهران از فراز چند پل می گذرم.همیشه پلهای تهران را دوست داشتم حیف که زود تموم میشند.چند روز پیش که از پل حافظ می گذشتم یکدفعه چشمهامو بستم دقیقا گویا پرواز می کردم انگار همه چیز را فراموش کردم و حس کردم چقدر اون پایین کوچیکه هیچ چیز مهمی برای فکر کردن وجود نداره و بعد یاد خدا افتادم که اگه به تعبیر سمبلیک ما اون بالاهاست که در حقیقت هست چقدر همه چیزهایی که برای ما بزرگه برای اون کوچیکه با چه نگاه آرامی به ما نگاه می کنه و چه وسعت دیدی داره.افسوس که پاهای ما، مارا به زمین دوخته وگرنه تجربه پرواز چه حس نابیه.امید که بتونیم روحمونو تو همین دنیا پرواز بدیم.و دست پلهای تهران هم درد نکنه
Wednesday, August 11, 2010
نامها
روز خبرنگار رفت مثل تمام تکرارهای دیگر اما آدمها تکرار نمی شوند.مثل بهمن احمدی امویی.مدتی همکار بودیم.سلامت نفس و درستکاری این چیزی بود که ازبهمن در ذهنم ماند آنقدر که حتی به خاطر این مساله حاضربود از منافع شخصی اش هم بگذرد.بهمن همیشه آزاد است اگرچه نه در بین ما.تنها می توانیم نام یکدیگر را تکرار کنیم هنگامی که نامهابه یغما می روند.
Friday, August 6, 2010
کافه نادری

پس از مدتها رفتیم کافه نادری.اینبار به همت استاد کلاس معماری دوره جهانگردی و توریسم.کافه نادری اما خیلی شلوغ بود اما نه از اون شلوغی ها که آدم را مکدر و خسته می کند.سری به حیاط زدیم ولبی به قهوه.برای ما نوستالژی مانده است و بس.وقتی آفرینشی نباشد آدمها به نوستالژی بسنده می کنند.البته من سعی کردم یک حرکت کوچکی اون روز بکنم.تاریخچه کوچکی از کافه تهیه کردم و برای بچه ها خوندم.حیف بود اونجا فقط به گپ و خنده می گذروندیم.کافه نادری سال 1306 به دست یک مهاجر روس تاسیس شدو اینها که همه می دانند که پاتوق شعرا وهنرمندان بزرگی بود.چند سالی هم بود که صاحباش تصمیم گرفتند به بهای 8 میلیارد بفروشنش بعد در میراث ثبت شد.ولی راستشو بخواهید با اینکه جای قشنگی است یه جورایی بوی غربت میده انگار این کافه می گه من اینی نیستم که باید باشم.انگار می گه روح من گم شده.ولی ما را چه به این حرفا.فعلا که خودمان را زده ایم به نشنیدن به نشنیدن و ندیدن هر آنچه که وجود دارد.این یعنی راز بقا.خوب آیه یاس نخونم.اونروز ولی خوش گذشت.ما ایرانیا راستش فقط عادت نداریم بریم هر جمعه و هر عید سر قبر مرده ها.زندگی الان هم همینطور شده ماچیزهای خوبی که زمانی پدرانمون داشتندرا حالا دلخوشیم که می ریم سرشون وسعی می کنیم بگیم اه خیلی خوش گذشت.میدونم من خیلی بد شدم.ولی واقعا اونروز خیلی خوش گذشت.
Tuesday, August 3, 2010
بازآمده
ترکش کرده بودم ولی دوباره برگشت بدون اینکه پی اش بروم یا حتی منتظرش باشم.البته در قلبم نگهش داشته بودم در تمام سالهایی که بااو در آمیخته و عجین شده بودم از او به اوج و به حضیض رسیده بودم.اما چه بی رمق رسیده است گویا تنها برای نوعی کرامت نوعی دستگیری آمده است.این ماجرای شغل من است شغلی که ذوق و انتخاب تو بوده حتی در سش را هم نخوانده بودم در دانشگاه.به سویش رفتم شاید از همان سالها که متکلم وحده کلاس انشا من بودم برای آنها که نوشتن را دوست نداشتندولی ترجیح می دادند همراه با دبیر ادبیات فراموش نشدنی خانم شاوردیان برایشان بخوانم.
روزنامه نگاری اما بی رمقتر و ساکت تر از هروقت دیگری است می دانی که تنها نوعی گذران است به سبک آنکه حداقل هنوز آنقدر مرام دارد که هر از چندی به کار معاشت آید.چه سرنوشتی.آن روزها خیلی وقت است که رفته انداما روزنامه نگاری آزادتر از هر زمان دیگری است چون هنوز در اندیشه های ماست جایی که دست هیچ کس بدان نمی رسدتنها دریغ ما بر انتشار این آزادی است ولی فرصت برای انتشار همیشه هست حتی اگر امروز نباشد.
روزنامه نگاری اما بی رمقتر و ساکت تر از هروقت دیگری است می دانی که تنها نوعی گذران است به سبک آنکه حداقل هنوز آنقدر مرام دارد که هر از چندی به کار معاشت آید.چه سرنوشتی.آن روزها خیلی وقت است که رفته انداما روزنامه نگاری آزادتر از هر زمان دیگری است چون هنوز در اندیشه های ماست جایی که دست هیچ کس بدان نمی رسدتنها دریغ ما بر انتشار این آزادی است ولی فرصت برای انتشار همیشه هست حتی اگر امروز نباشد.
Sunday, July 25, 2010
بار دیگرسلام
بار دیگر سلام
در ترانه هتل کالیفرنیاگروه ایگل که اینجا نمی دانم چرا فونت انگلیسی اشکال داره میگه:بعضی ها میرقصن تا به یاد بیارن بعضی ها
می رقصن تا فراموش کنن. نوشتن هم از همین قسم است اما نمی دانم ما می نویسیم تا فراموش کنیم یا به یاد آوریم.به هر رو پس از چند سالی آن آخرین باری که دیگر گرد وبلاگ نگشتم خیلی آرام بستمش درست مثل خیلی چیزها که ارام می بندیمشان اما خیلی از همپاله های ما به اصطلاح این را خوب می فهمند که خیلی آرام و در کمال خوشبختی هم نیست ما ناچاریم گاهی خودمان را به فراموش زدن بزنیم.
کوتاه حالا سخن شادان من برگشته است.شاید بهانه های ساده خوشبختی دوباره همراه شدن با دوستانی که اینجا هستنددوباره گفتن و کمتر فروخوردن.برگردیم به همان ترانه فراموش نشدنی راستی شما تابحال دقیق شده اید؟شما می رقصید تا فراموش کنید یا می رقصید تا به یاد آورید؟ ولی رقصیدن آسمانی ترین حرکتی است که در روی زمین می توانید انجام دهید.
Subscribe to:
Posts (Atom)