Monday, August 16, 2010

پرواز

یکبار که داخل هواپیما بودم، مردی کنارم نشسته بودگفت ببینید از این بالا چقدر همه جا کوچیکه و دیگه چیزی به نظرمون نمی رسه ولی وقتی دوباره اون پایین می ریم داخل همه اون چیزای کوچیک میشیم و یادمون می ره چقدر بی مقدارند.معمولا در طول روزدر خیابان های تهران از فراز چند پل می گذرم.همیشه پلهای تهران را دوست داشتم حیف که زود تموم میشند.چند روز پیش که از پل حافظ می گذشتم یکدفعه چشمهامو بستم دقیقا گویا پرواز می کردم انگار همه چیز را فراموش کردم و حس کردم چقدر اون پایین کوچیکه هیچ چیز مهمی برای فکر کردن وجود نداره و بعد یاد خدا افتادم که اگه به تعبیر سمبلیک ما اون بالاهاست که در حقیقت هست چقدر همه چیزهایی که برای ما بزرگه برای اون کوچیکه با چه نگاه آرامی به ما نگاه می کنه و چه وسعت دیدی داره.افسوس که پاهای ما، مارا به زمین دوخته وگرنه تجربه پرواز چه حس نابیه.امید که بتونیم روحمونو تو همین دنیا پرواز بدیم.و دست پلهای تهران هم درد نکنه

No comments:

Post a Comment